تبليغاتX
چی شیرین تر از پشمک سیاه


چی شیرین تر از پشمک سیاه

خدایا...چقدر دلم رو شکستن..

مدتها بود گریه نکرده بودم...اینطوری از ته دل...خیلی تهمت بده...اونم ناروا...و مخصوصا جایی که با زحمت بتونی ثابت کنی ... جایی که همه میگن : یعنی ما دروغ میگیم.. جایی که هیچ کس از خودت نیست.. نه پدرت نه مادرت ... همه غریبه هستن..

خودت کمکم کن

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت14:53توسط پشمک | |

هی قول میدم زود زود بیام...اما نمیشه نمیدونم چرا...

چقدر هم دلم تنگ اینجا میشه...امروز به یاد گذشته رفتم تو کامنت عای بی تبار جونم رو خوندم...مربوط میشد به مرداد ۸۷...چه سالی بود...من یه سوسک داشتم که بیتی جونم بهش قند میداد..اخه گرسنه بود

 

خاک عالم قالب وبلاگم فیلتر شده بود اینو گذاشتم

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت13:26توسط پشمک | |

فقط چند دقیقه میشه که از خونه اومدم بیرون و دیدم اینا دست بردار نیستن تو مرز داران وسط روز تو گرما آخه ماشین گشت با اون ون مذرخف چه غلطی میکنه؟؟؟

دست شوهر جون رو محکم تر گرفتم و از کنارشون رد شدم...حالم ازشون بهم میخوره...یه مشت آدم عقده ایی...

اینم زندگیه ما داریم...چی داریم که بهش ببالیم؟؟؟

حرص نداشته هامون کم بود همینا رو هم دارن میگیرن...

میدونی در روز چن بار حرص میخوری؟؟این همه دغدغه فکری ...یعنی ما با وجود این همه استرس به ۵۰ سالگیمون میرسیم

+نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت12:29توسط پشمک | |